صدسال اگر مرا ز در می راند
یک لحظه هم عاقبت مرا می خواند
یکبار محبتم به قلبش افتاد
نقشی که به سنگ حک شود می ماند
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٠٠ ق.ظ - جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
با مهر و با محبت معشوقه خو ندارد
این رسم عشق بوده است،تقصیر او ندارد
هرجا رسیدم از من او روی را بگرداند
عیبی ندارد آخر گل پشت و رو ندارد
... پيام هاي ديگران() link ۱:۱۱ ب.ظ - سهشنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
آفتاب
سرگردانِ
آفتابگردانِ
رویِ
توست؛
شمس الشموسِ طوس!
... پيام هاي ديگران() link ۳:۱٩ ب.ظ - جمعه ۸ آبان ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
ادبیات هر ملتی نمایانگر ویژگی های فکری، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی حاکم بر آن جامعه می باشد. از جانب دیگر، آثار ادبی بیانگر اطلاعات، دانستنی ها و مشخصات فکری و علمی پدیدآورندگان خود نیز هستند. در کشور ما وجود ادبایی آشنا با فقه -که چهارچوب حقوقی جامعه ی دیروز ما را تشکیل می داد- باعث راهیابی برخی اصطلاحات و قواعد حقوقی به عالم ادب شده است. مطالعه ی برخی از این موارد برای رفع خستگی مطالعه ی آثار حقوقی خالی از لطف نیست :
سعدی:
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت / که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
***
قاضی به دو شاهد بدهد فتوی شرع / در مذهب عشق شاهدی بس باشد
مولوی:
در حد و تعزیر قاضی هر که مرد / نیست بر قاضی ضمان کو نیست خرد
نایب حقست و سایهی عدل حق / آ ینه ی هر مستحق و مستحق
کو ادب از بهر مظلومی کند / نه برای عرض و خشم و د خل خود
چون برای حق و روز آجلهست / گر خطایی شد دیت بر عاقلهست
آنک بهر خود زند او ضامنست / و آنک بهر حق زند او آمنست
گر پدر زد مر پسر را و بمرد / آن پدر را خونبها باید شمرد
چون معلم زد صبی را شد تلف / بر معلم نیست چیزی لا تخف
کان معلم نایب افتاد و امین / هر امین را هست حکمش همچنین
چون شدی بیخود هر آنچ تو کنی/ ما رمیت اذ رمیتی آمنی
آن ضمان بر حق بود نه بر امین / هست تفصیلش به فقه اندر مبین
***
دعوی عشق کردم سوگندها بخوردم / کز عشق یاوه کردم من ملکت و شهامت
گفتا برای دعوی قاضی گواه خواهد / گفتم گواه اشکم زردی رخ علامت
گفتا گواه جرحست تردامنست چشمت/ گفتم به فر عدلت عدلند و بیغرامت
... پيام هاي ديگران() link ٢:٤٥ ب.ظ - سهشنبه ٢۱ مهر ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
-صدای ترمز-
پنجاه و نه؛ پنجاه و هشت؛ پنجاه و هفت ...
راننده ی عصبانی که نتواتسته بود به موقع ماشین را از چراغ زرد رد کند، گفت:" این چراغ لعنتی چقدر دیر سبز میشه" بعد با مشت راستش روی فرمان کوباند و با عصبانیت زمزمه کرد:" اگه بتونم قبل از 6 خودمو برسونم سر خط می تونم یه کورس دیگه بیارم بالا. اونوقت، از اون طرف هم می ذارن مسافر ببرم ؛ وگرنه شیف عصر که راه بیفته، دیگه ما رو تو خط راه نمیدن!"
.
.
.
شش؛ پنج؛ چهار ...
دخترک فال فروش، دوست گل فروفش را از بین ماشین ها صدا کرد :"سارا! بیا داره سبز می شه!" سارا نگاهی به چراغ راهنمایی وسط چهار راه انداخت و در حالیکه داشت خودش را به دوستش می رساند، گفت:"این چراغ چقدر زود سبز می شه! نمی ذازه آدم کاسبی کنه!" دو دختر در سکوی چراغ راهنمایی وسط چهار راه، کنار آقای پلیس پناه گرفتند...
راننده ی مبهوت شروع به حرکت کرد.
و همه به دنبال یک لقمه نان.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۳۳ ب.ظ - شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
از کوچه های غربت کوفه
مردی به محراب می رود
مردی که مرد بود
مردی که مرد زیست
انگار
از تاب و پیچ کوچه
آفتاب می رود
***
در کوچه های ظلمت کوفه
شیطان، دزدیده می خزد
نامرد به محراب می رسد
نامرد به محراب می زند
شق القمر شده است!
***
مردی که مرد بود،
مردی که مرد زیست،
اینبار،
مردانه می رود...
***
ایمان بیاوریم
به زشتی آدمی
برهان این سخن
غلتان به خون خویش
پیشانی اش به خاک
این ماه چاک چاک
شق القمر شده است...
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٢۱ ب.ظ - پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
"مومن آینه مومن است"
ایمان های ناموزون:
آینه های محدب و مقعر!
***
تصاویر نادرست،
برداشت های ناصحیح،
تقدیر برخی دوستی های ماست...
... پيام هاي ديگران() link ٤:٥٩ ب.ظ - دوشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
به کیش ما که وضو دست شستن است از جان
ز خویش هرکه تهی گشته است محراب است

دوشنبه شب، حدود ساعت 11:30 بود که راه افتادیم. ورودی اتوبان تهران-قم، درست بعد از عوارضی، تصویر بزرگی از آیت الله بهجت روی داربست سوار شده بود. نوار مشکی کنار عکس واقعی بودن کابوس رفتنش را بر سرت می کوباند. اتوبان نسبتا خلوت بود. به مصطفی گفتم کاش ما آدم ها همه با هم به دنیا می آمدیم و با هم از دنیا می رفتیم... زود به قم رسیدیم. مستقیم به سمت حرم رفتیم. دیگر آن موقع بدن مطهر را که برای وداع مردم در حرم گذاشته بودند، برداشته بودند. حرم شلوغ بود اما بیشتر از شلوغی جنب و جوشش-در آن ساعت نیمه شب- به چشم می آمد:در صحن، داشتند داربست می بستند؛ محل نماز را آماده می کردند؛ پارچه های مشکی می کشیدند و چند نفر هم عکس آیت الله بهجت را پخش می کردند. عده ای رو به حرم ایستاده بودند و به محل قرار دادن پیکر-که اکنون خالی بود- نگاه می کردند. بعضی ایستاده گریه می کردند...در حیاط صحن، چند کودک می دویدند و علی رغم لباس های سیاهی که پوشیده بودند، می خندیدند.
تقریبا 2:30 از حرم خارج شدیم. تا صبح یکجوری سر کردیم. قرار بود ساعت 10 تشییع پیکر مطهر از میدان جهاد شروع شود.
صبح سه شنبه هنوز نزدیک حرم بودیم که چند کاروان از فومن رسیدند. با دختر نوجوانی از میانشان حرف زدم. می گفت "آقا"یکپارچه نور بود. بدی نداشت. گفت فردا امتحان پایان ترم دارم اما گفتم می ارزد؛ فوقش چند واحد در تابستان می گیرم. به بی تعلقی اش حسودیم شد. مادرش مدام گریه می کرد برای "آقا".
حدود ساعت 8:30 پیاده به سمت میدان جهاد راه افتادیم. شهر دیگر کاملا سیاهپوش شده بود. فاصله نسبتا زیاد بود اما در طول راه جمعیت غوغا می کرد. مصطفی گفت که در راه به مسجد فاطمیه هم سری بزنیم، مسجدی که آیت الله بهجت در آن نماز می خواندند. برای رسیدن به مسجد از آنجایی که ما بودیم، می بایست از ورودی یک بازارچه عبور کنی. مغازه ها جز چند بقالی که به زائرین خدمات می دادند، بسته بودند. خیلی زود به مسجد رسیدیم. درب های مسجد باز بودند و مردم می آمدند و می رفتند برای بیعت آخر و برای خداحافظی. بعضی ها به دیوار ها تکیه داده، گریه می کردند... همه، انگار تازه داشتند می فهمیدند که چه به سرشان آمده. مصطفی گفت فکرش را بکن کسی که 20 سال مداوم به نماز آیت الله بهجت آمده باشد، انس گرفته باشد، یکدفعه ببیند ار دستش داده؛ چه به روزش می آید!؟ گفت فکر کن اولین نمازی که در مسجد بدون آقا خوانده شده، چقدر دلگیر بوده...
کم کم راه افتادیم به سمت میدان جهاد.
خیلی به جمعیت افزوده شده بود...حدود ساعت 9:30 نرسیده به میدان توقف کردیم.. خیابان ها غوغا بود. بیشتر جمعیت جوان بودند. کمی برای حضرت زهرا(س) عزاداری کردند. حدود ساعت 10، پیکر مطهر را آوردند. فضا خیلی سنگین بود. ماشین حامل پیکر که رد شد، اکثر جمعیت گریه می کردند...دیگر آنقدر شلوغ شده بود که نمی توانستی راه بروی...ماشین همین طور در انبوه جمعیت دور تر و دورتر می شد.کمی که گذشت، همراه جمعیت راه افتادیم به سمت حرم.
پسر جوانی که بلندگو دستش بود، بیشتر از حضرت زهرا(س) می گفت. با خودم گفتم چقدر یگانگی می خواهد که در مراسم خداحافظی با کسی، از خود او نگویند، از محبوبش بگویند...چقدر یکی شدن می خواهد.
حدود ساعت 12، پیکر مطهر در انبوه جمعیت به حرم رسیده بود و کم کم داشتند برای نماز آماده می شدند. حرم مطهر و خیابان های اطرافش کاملا پر شده بود. خیابان های قم را نمی شناسم. نمی دانم ما در کدام خیابان به نماز ایستادیم.
آیت الله جوادی آملی نماز را خواندند. گفنتد :"اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا و انت اعلم به منا اللهم ان کان محسنا فزد فی ایمانه" وقتی رسیدند به "و ان کان مسیئا فتجاوز عنه"؛ بعضی ها زدند زیر گریه...
نماز که تمام شد جمعیتی که می خواستند متفرق شوند خیلی ازدحام کرده بودند...همه جا شلوغ بود...چشمم افتاد به پوستر زیبا و بزرگی که عکس "آقا" را در خود نگه می داشت و سمت راستش نوشته بود:
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو می روی به سلامت، سلام ما برسانی
پ.ن:
١.چه قدر بی حرمتی است که برای پیروز شدن در انتخابات از کسی چون آیت الله بهجت مایه بگذارند! متاسفانه هر دو جناح این کار را کردند. در این روزها دفتر معظم له چه قدر بیانیه داد که ایشان طرفدار هیچ حزب و شخصی نبودند ...ما آدم ها چقدر زشت با اهداف کوچکمان هر وسیله ای را توجیه می کنیم.
٢. برای خواندن چند سوگ-سروده ی زیبا کلیک کنید
... پيام هاي ديگران() link ٥:٢٧ ب.ظ - دوشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
آمده بودم که کمی از حقوق بنویسم و پروندهای عجیب که بر حسب اتفاق در جریانش قرار گرفته بودم که مهربانی الهام یگانه ام غافلگیرم کرد...واقعا غافلگیر. من هم تصمیم گرفتم کمی از دوستی بنویسم که نعمت دوستی اش بی انتها در اختیارم قرار گرفته است:
الهام عزیزم
راستش را بخواهی وقتی اف اف را زدی و من پرسیدم کیست و تو گفتی حدس بزن؛ فهمیدم، اما باورم نمی شد، باور نمی کردم بیایی. آمدنت، حضورت، نگاهت، خندیدن های زیبای همیشگی ات و حرف هایت آنقدر برای من عزیز است که روزها و ماه ها و فرسخ ها فاصله از محبوبیت شان کم نمی کند. می دانی، وقتی بعد این همه فاصله می بینمت، ذره ای_حتی ذره ای_ احساس دوری ندارم. این مدت دلم خیلی برایت تنگ شده بود. جالب اینجاست که من هم آن خاطرات را مرور می کنم و مخصوصا مکه را که خیلی به من چسبید...چقدر در آن لباس احرام زیبا شده بودی...وقتی تو آنجا بودی، دل کندن از آنجا برایم راحت تر شده بود ...
خیلی خوشحالم کردی که آمدی.ممنون از حضورت. باز هم بیا. باز هم به من سر بزن و مگر می شود که نیایی یا نباشی؟ مطمئن باش وقتی نیستی آن جمع، چیزی کم دارد و نه که فقط من که همه، چشمشان به دنبال تو می گردد. دوست عزیزم.
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٠٦ ب.ظ - جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
هوا بهاری است
در دلم اما
گرد بادی پاییزی
می چرخد
***
انگار درست سر خیابان چهل و هشتم قلبم
موتور سواری بدون کلاه کاسکت
پیچیده جلوی یک کامیون
مغر موتور سوار
بین خونابه های سنگفرش خیابان
مشخص است!
انگار تمام ساکنین قلبم
به تماشا جمع شده اند!
این روز ها
آشوبی شده
در دلم
.
.
.
به او و تمام اهالی آن سرزمین
اهمیتی نمی دهم
به معلم فرانسه ام گوش می دهم
که با جدیت تمام
در باره ی "آداب و رسوم دسر خوردن به شیوه ی فرانسوی"
حرف می زند!
و باز هم
روز مرگی...!
پ.ن:
1)دلم برای هرچه قدیمی است تنگ شده
و برای هر که قدیمی است تنگ تر!
2)برای جلسه ی خانم قاسمی روز شماری می کنم.
... پيام هاي ديگران() link ٤:٤٥ ب.ظ - جمعه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸۸ - قاب قوسین
1.
...که درخت سرو و صنوبر در سایه ی هم نمی بالند
جبران خلیل جبران
کاش
به جای "ماه و خورشید"
"ماه و ستاره"
بودیم:
- پیشِ هم-
٢. سهم من از قلب دریایی تو تور ماهیگیری ایست که هربار خالی بالا می آید!
... پيام هاي ديگران() link ۱:٥٧ ق.ظ - پنجشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸٧ - قاب قوسین

نه!
تسبیح بر نمی دارم!
می خواهم
بند بند انگشتانم
از نزدیک
لمست کنند!
.
.
.
برای دل من، یک دانه نزدیک تر هم یک دانه است!
... پيام هاي ديگران() link ٧:٥٠ ق.ظ - یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸٧ - قاب قوسین
بسم الله النور...
من، دوستی داشتم. دوستی مهربان.
روزی، بی درنگ، لطافت انگشت اشاره اش را بر قلبم نهاد و به من گفت: "حالا نگاه کن".
نگاه کردم. دوستم روبه روی من ایستاده بود.
صورتش را دیدم. در نهایت زیبایی، روشن بود.
قلبش را دیدم. می تابید، مثل خورشید و خنکای مطبوعی می پراکند، مثل باران. گویی آفتابی خنک بود.
وجودش را، کهکشانی از نور دیدم:عظیم و دست نیافتنی...
انگشت اشاره اش را دیدم! می سوخت...غرق آتش شده بود...آتشی تاریک!
من، معلمی دارم که در گوش من نجوا کرد: " اگر همه ی عالم را نور فراگیرد، تا در قلب تو نوری نباشد، آن نور را نخواهی دید"
... پيام هاي ديگران() link ٢:٠٩ ب.ظ - شنبه ۱٩ بهمن ،۱۳۸٧ - قاب قوسین
من، این پایین، یک گوشه افتاده ام در خاک، توان ایستادن ندارم و رفتن؛ تشنه ام، خسته ام و ضعیف، اما بیشتر از همه تنهایی آزرده ام کرده است!
تو،آن بالا،غرق نوری و زیبایی!
من،به پایت می افتم.دستم را به سویت بلند می کنم، نگه می دارم ، نگه می دارم و نگه می دارم. تمام فکرم دستان تو می شود.التماس می کنم تا دستت را به سمتم بگشایی و دستم را بگیری .تو،آنقدر خوبی، آنقدر مهربانی که لبخند دستانت را نثارم می کنی... من، پاهایم جان می گیرد بلند می شوم... دستانمان به هم گره خورده ...تو، مرا بالا می کشی. من، تکیه ام به تو است. تو، آنقدر سرعتت را کم می کنی که گویی پا به پای هم راه می رویم ...من، با تو حرف می زنم از تنهایی ...
اما نمی دانم چه می شود که در یک چشم به هم زدن، دلم فرو می ریزد، می ترسم... تو، تند می روی، من،ایستاده ام. سرعتت را کم می کنی، من، به عقب بر میگردم ...تنها یک گام و دیگر طاقت رفتن ندارم...نمی توانم نفس بکشم. بغضم می ترکد...التماست می کنم ،به پایت می افتم تا رهایم کنی دستم را و وجودم را...
تو، آنقدر مهربانی که رها می کنی دستم را و فقط دستم را ...ومن، آنقدر بی معرفت که تمام مسیر را به عقب می دوم و پشت سرم را هیچ نگاهی نمی کنم...حتی پایین تر از جایگاه سابق...
من، دوباره می ترسم ...وحشت وجودم را فرا می گیرد و دوباره التماست می کنم که بیایی و دستم را بگیری تا من هم"جلو رفتن" یاد بگیرم.
می دانم...هر چه هست زیر سر خودم است...این روز ها بیش از اندازه بی معرفت شده ام!
برای من که به تاریکی عادت کرده ام، تو بیش از اندازه خوبی، بیش از اندازه نوری؛ مهربان!
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:٤٥ ب.ظ - دوشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٧ - قاب قوسین

...شايد دلم ـ اين دعای قديمی ـ
در آستانه ی نام تو
مستجاب شود ....
... پيام هاي ديگران() link ۱۱:۱٩ ب.ظ - سهشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٤ - قاب قوسین
امام رضا ـ عليه السلام ـ :
عقل شخص مسلمان تمام نيست ، مگر اين كه ده خصلت را دارا باشد :
از او اميد خير باشد ،
از بدي او در امان باشند ،
خير اندك ديگري را بسيار شمارد ،
خير بسيار خود را اندك شمارد ،
هرچه حاجت از او خواهند دلتنگ نشود ،
در عمر خود از دانش طلبي خسته نشود ،
فقر در راه خدايش از توانگري محبوبتر باشد ،
خواري در راه خدايش از عزت با دشمنش محبوبتر باشد ،
گمنامي را از پرنامي خواهانتر باشد .
سپس فرمود : دهمي چيست و چيست دهمي ! به او گفته شد : چيست ؟ فرمود :
احدي را ننگرد جز اين كه بگويد او از من بهتر و پرهيزگارتر است .
امام حسن ـ عليه السلام ـ :
تنها چيزي كه در اين دنياي فاني ، باقي ميماند قرآن است ، پس قرآن را پيشوا و امام خود قرار دهيد ، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد . همانا محق ترين مردم به قرآن كساني هستند كه بدان عمل كنند اگر چه آن را حفظ نكرده باشند ، و دورترين افراد از قرآن كساني هستند كه به دستورات آن عمل نكنند گرچه قاري و خواننده آن باشند .
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۳٦ ب.ظ - جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤ - قاب قوسین
مرا مخير ساختند تا شفاعت کنم يا يک نيمه ی امتم به بهشت در آيند و من شفاعت را اختيار کردم .زيرا دامنه ی آن وسيعتر و کفايت آن بيشتر است . تصور می کنيد شفاعت برای مومنان پرهيز کار است ؟ نه ! بلکه برای گنه کاران آلوده ی خطا کار است ! ...
پيامبر گرامی اسلام ـ صلی الله عليه و آله و سلم ـ
نهج الفصاحه
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:٢٧ ب.ظ - جمعه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٤ - قاب قوسین
ـ بابا! ببين چطوره ؟ خوب شده ؛ نه ؟
: من معني اين كارهاي تو را نفهميدم آخر ! اينقدر fanatic نباش دختر جان !
ـ بابا ! يك عيد هم نمي توانيم شاد باشيم !؟
: خيلي خوب ! اصلا ! خوب است خوب شده ! راضي مي شوي ؟ چرا جاي ميز را عوض كردي ؟
مامان گفت تا رو به قبله باشد_
:(رضايت ) ميز كه سهل است .خدا خودمان را رو به قبله كند ! نه ! واقعا خوب چيده اي .قرآن ؛ آيينه ؛ سبزه ؛سيب ؛ سمنو ؛ سكه؛ سير؛ سنبل .خوب شده !
ـ ديديد !شد شش تا ! هفت سين ما شش سين دارد !چندبار بگم «سنجد» و شما هي نخريد !؟
:سنجد نميخواهد !هي هر سال سنجد بخرم براي يك لحظه ي تحويل و بعد كسي نخورد و بماند وخشك شود و آخرش هم ميروند گوشه ي باغچه تا پرندگان هوا نوش جان كنند
!تا مبادا اسراف شود !
ـ بابا ؟!!!!
: باشه ...ميخرم ..چي بگم عقلت ....؟!!دختر ! اين همه ذوق براي چيست ؟
ـ عيد است ! يك كلام !
:عيد ؟ كدام عيد ؟آن يك سال را چه كردي كه الان فكر سنجد ي ؟اصلا زندگي براي تو فقط يك سنجد را كم گذاشته كه چشم به آمدنش نشسته اي !؟هي به من وصل شده سنجد !سنجد ! مي كند ! يك سال ازت رفت . دود شد ! امسال ـ شايد هم بايد بگويم پارسال ـ چه كردي كه چنين لبخند رضايت داري ؟
ـ بهار است بابا !
: بله ميدانم ! بهتر از تو ! بهار است... نوروز است ....!نوروز واقعا با ذات آدمي پيوند دارد حقيقتا زيبا ست ...نيك است ! اما ميداني ؟... نميدانم چرا گاهي پيوند عميقي است بين غم و شادي ، اشك و لبخند, اموري كه با دل آدم پيوند خورده اند ! آنهايي كه ماندگارند !
محرم را كه ديده اي ! با همه ي سختي هايش ،اشك و ماتمش ...انتهايش انگار زيباست !زيبايي اي كه دل آدم را نمي رنجاند !آدم عاشورا كه داغ است ؛بگذرد؛ اشك مي ريزد !اما اشك غصه نيست !...شايد اين همان مقام .... «ما رايت الا جميلا» باشد جميل كه غصه ندارد ...زيبا دل را آرام ميكند ...جايي كه آدمي كيف مي كند فاصله ي عبد و معبود هيچ ميشود و لقاء ... .
شايد نوروز هم همين گونه است ! ...شاد است...شادي است ...جشن است ....اما اگر دقت كني ...عمرت است ديگر ...ميگذرد ! شايد براي اين جشن مي گيرند كه غصه ي مرور ايام تحمل پذير شود !
شايد ما همگي بر هفت سين كه مي نشينيم ـ اگر خوب استفاده نكرده باشيم ـ به عزاي سال بنشينيم نه جشنش ! تو چنين نيستي ؟وقتي مي گويند آغاز سال يكهزار و سيصد و چند و چند ته دلت نمي ريزد !؟
ـ دلم فرو ريخت !
:حساب و كتابي در كار است ! غافل كه نشده اي ؟
ـ !
: داستان" خر برفت و خر برفت و خر برفت" را كه شنيده اي ؟ دست روزگار بر كاروانسرايي مردي را به عده اي رند مي رساند ...مرد خري داشت و ...آن مركب او بود
وسيله ي سفرش ..توان و قوتش ! بدون آن از راه مي ايستاد !...گرسنه بودند آن رندان ! بيخبر؛ خر مرد بيچاره را كباب مي كنند و بساط ضيافتي !...مرد احمق بر سفره ي شام خودش هم به همراه ياران ! دست ميزند شادي مي كند و مي خواند : "خر برفت و خر برفت و خر برفت !" شادي مي كند ... دست مي زند ...جشن مي گيرد ...اما ...فردا صبح كه سراغ خرش را ميگيرد ...مي گويند تو خود شب مي سرودي "خر برفت و ..."
دختر! كاروانسرا ؛اين جهان است ...آن خر هم عمر ماست ...كه مركب اگر نباشد ما هم باز مي ايستيم ... شادي آن مرد هم ـ با تو كه تعارف ندارم ـ عجيب شبيه شادي احمقانه ي توست ! عاقل باش !
.
.
.
آغاز سال يك هزار و سيصد و هشتاد و چهار
به سنجد هاي سفره نگاه ميكنم ....جشن است يا عزا ؟.... دلم پر است از غم و شادي ...بيم و اميد ..ـ با خودم كه تعارف ندارم ـ عجب احمقانه شاد بودم !
... پيام هاي ديگران() link ۱٢:۱٠ ب.ظ - یکشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٤ - قاب قوسین
...من و دوستم مردِکوری را ديديم که در سايه ی معبد تنها نشسته بود .
دوستم گفت :« ببين ! اين دانا ترين مرد سرزمين ماست ! »
آنگاه من از دوستم جدا شدم و به سوی آن مرد رفتم و درود گفتم . پس با هم سخن گفتيم .
لحظه ای بعد من گفتم :«می بخشيد که می پرسم ، ولی شما از کی کور شديد ؟»
ـ«من کور به دنيا آمده ام !»
گفتم :«چه رشته ای از دانش را دنبال می کنيد ؟»
گفت « من ستاره شناسم »
آنگاه دستش را روی سينه گذاشت و گفت :«من همه ی اين خورشيد ها و ماه ها را رصد می گيريم ! »
... پيام هاي ديگران() link ٥:۱۳ ب.ظ - جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۳ - قاب قوسیناز کتاب «ديوانه » ، جبران خليل جبران

